زندگی زیباست...
ای کاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت
یکشنبه ۹ آبان ۸۹...حیاط دانشکده
کاش خدا دفترچه خاطرات داشت
تا هیچ آدمی نتونه دورغ بگه یا تهمت بزنه.
با پلک هایی گرم و سنگین و با گلویی که از درد بغض در حسرت فریاد است،ظاهرا آرام در گوشه ای کز کرده و چشم دوختم به تلفنی که با صدای زنگش سکوت سخت و سنگین اطرافم را به آسونی در هم می شکست اما الان مدتهاست که....
گوشی رو بر میدارم و یک رشته کوتاه و بی نظم از اعدادی رو به خاطر میارم که میتونن در چشم به هم زدنی من رو به دنیایی وسیع ببرن، جایی که شادی همیشه ریتم داشت و هیچوقت از ضرب آهنگ نمی افتاد اما دریغ که من موندم و صدای بوقی که در فضای خالی اتاقی در نه چندان دوردست بیهوده می پیچد. همان چهاردیواری که سقفش امن ترین سایه انداز روزهای سرد و گرم چشیدن بود.
همینطور که این روزها من اونجا نیستم تا بگم چرا سکوت چرا فضای خالی و بی جوابی، کسی هم در من نیست تا بگوید چرا تنهایی، چرا پلک های گرم و سنگین....
اینهمه بی خبری
اینهمه سکوت؟؟
از دنیا رفته ام
یا
از دنیای او؟
ای مهربانترین تپش قلب زندگی
ای قصه صبوری گل های عاطفه
ای امتداد اینه عشق تا ابد
ای معنی تولد زیبای عاطفه
زیباتر از تولد گلهای ارغوان
آبی تر از شکفتن روح حقایقی

ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق
رفتی و بی تو واژه احساس تیره شد
رفتی و چشم های من از کشور افق
سوی غروب سرخ و غریب تو خیره شد
غربت حضور ساکت امواج اشک هاست
رفتی و مانده خاطره هایت برای من
پنجره چشمانم آبی بود
صبحی که آرزو بر ساحل دلم
صدفهای اقیانوس مهربانیت را
دانه دانه در سبد می ریخت.
پنجره چشمانم سبز بود
آن روز عصر که امید
خسته و دلشکسته از جستجوی بی حاصل مهربانیت
به تماشای نیلوفر مرداب وعده هایت قناعت کرد.
پنجره چشمانم بسته شد
در شبی که نیامدی
و خاطراتت درآخرین قطره اشکم چکید و در خاک سرد پنهان شد.
آرام در برابرت ایستاده
خوب فکر کن
سایه لطف بر سرت افکنده
یا
دیواری است در برابر خورشید؟
می خواند و می نوشت
« ... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم
مرداب نیستم
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »
فریدون مشیری
ای دست
ای مخمل نسیم
ای بازگشته از سفر بیکرانگی :
- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی -
ایکاش
گردههای محبت را
در ذهن سبز گونهی من ، بارور کنی .
ایکاش ،
میگشودیم آرام
ایکاش
جملههای تنم را
آهنگ عاشقانه میدادی
آنگاه
آن عاشقانه را
از بر میخواندی
ایکاش
با من میماندی
روزی هزار بار
من را به نام میخواندی
ایکاش ...
فرخ تمیمی
شاخهها
به شکل نام تو سبز میشوند
پرنده کوچکی که نمیدانم نامش چیست
حروف نام تو را
بر کتابم میریزد
به شکل پروانهای از مس
گرد صدایم
بال میزند
فقط به خاطر من سکوت است
دلتنگ توام
شعر مینویسم
و واژههایم را کنار می زنم
که تو را ببینم