تبليغاتX
خود فریبی

خود فریبی

ای کاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت

 

 

زندگی زیباست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 21:59  توسط ابان  | 

تاوان

 

  • زبری قامت بی برگ شاخه ها، تن باد را زخمی کرده بود.باد، زخمی و خشن، دیوانه وار در دشت می دوید و فریاد می کشید.هنوز زمان زیادی از لحظه ای که فهمید آهنگش را از دست داده نگذشته بود.

 

  • تک درخت دشت عاشق پاییز بود. روزی که پرنده اش بال سفر گشود فهمید پاییز همین نزدیکی هاست. از شوق دیدار رنگ باخت و سبزی برگ هایش زرد شد و سرخ شد از آتش عشق. بی تاب بود برای دیدن پاییز و برگ ریزی به راه انداخته بود از فرط اشتیاق. شبی که پاییز از راه رسید تک درخت برهنه در آغوشش آرمید.

 

  • باد عاشق برگ های درخت بود. تن آسایی باد با برگ های درخت، آهنگ آرامش دشت را می نواخت. برگ های کوچک ترانه های کودکانه می خواندند و پیرترها قصه زندگی می گفتند،  باد و دشت با قصه ها خو گرفته بودند.

 

  • شاخه های عریان، برگ های بی جان، تن زخمی باد، اندوه سکوت و بی آهنگی دشت، همه تاوان عشق درخت به پاییز بود.

 

 

 

یکشنبه ۹ آبان ۸۹...حیاط دانشکده

+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 12:10  توسط ابان  | 

 

کاش خدا دفترچه خاطرات داشت

 تا هیچ آدمی نتونه دورغ بگه یا تهمت بزنه.

+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 11:51  توسط ابان  | 

سکوت...بی خبری

با پلک هایی گرم و سنگین و با گلویی که از درد بغض در حسرت فریاد است،ظاهرا آرام در گوشه ای کز کرده و چشم دوختم به تلفنی که با صدای زنگش سکوت سخت و سنگین اطرافم را به آسونی در هم می شکست اما الان مدتهاست که....

گوشی رو بر میدارم و یک رشته کوتاه و بی نظم از اعدادی رو به خاطر میارم که میتونن در چشم به هم زدنی من رو به دنیایی وسیع ببرن، جایی که شادی همیشه ریتم داشت و هیچوقت از ضرب آهنگ نمی افتاد اما دریغ که من موندم و صدای بوقی که در فضای خالی اتاقی در نه چندان دوردست بیهوده می پیچد. همان چهاردیواری که سقفش امن ترین سایه انداز روزهای سرد و گرم چشیدن بود.

همینطور که این روزها من اونجا نیستم تا بگم چرا سکوت چرا فضای خالی و بی جوابی، کسی هم در من نیست تا بگوید چرا تنهایی، چرا پلک های گرم و سنگین....

اینهمه بی خبری

 

اینهمه سکوت؟؟

 

از دنیا رفته ام

 یا

از دنیای او؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 14:34  توسط ابان  | 

روحش شاد و یادش گرامی...

 

 

ای مهربانترین تپش قلب زندگی
ای قصه صبوری گل های عاطفه
ای امتداد اینه عشق تا ابد
ای معنی تولد زیبای عاطفه
زیباتر از تولد گلهای ارغوان
آبی تر از شکفتن روح حقایقی


 

ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق
رفتی و بی تو واژه احساس تیره شد
رفتی و چشم های من از کشور افق
سوی غروب سرخ و غریب تو خیره شد
غربت حضور ساکت امواج اشک هاست
رفتی و مانده خاطره هایت برای من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 11:57  توسط ابان  | 

دیگه این ناله ها دست خودم نیست....

 

 

پنجره چشمانم آبی بود

صبحی که آرزو بر ساحل دلم

صدفهای اقیانوس مهربانیت را

دانه دانه در سبد می ریخت.

 

پنجره چشمانم سبز بود

آن روز عصر که امید

خسته و دلشکسته از جستجوی بی حاصل مهربانیت

به تماشای نیلوفر مرداب وعده هایت قناعت کرد.

 

پنجره چشمانم بسته شد

 در شبی که نیامدی

و خاطراتت درآخرین قطره اشکم چکید و در خاک سرد پنهان شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 14:41  توسط ابان  | 

تنها...

 

آرام در برابرت ایستاده

خوب فکر کن

سایه لطف بر سرت افکنده

یا

 دیواری است در برابر خورشید؟

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 21:18  توسط ابان  | 

دریا، - صبور و سنگین


می خواند و می نوشت
:


« ... من خواب نیستم
!


خاموش اگر نشستم
،


مرداب نیستم
!


روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم
؛


روشن شود که آتشم و آب نیستم
! »

فریدون مشیری



+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 18:50  توسط ابان  | 

ای کاش

 

ای دست
ای مخمل نسیم
ای بازگشته از سفر بیکرانگی
:
- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی
-
ایکاش
گرده‌های محبت را
در ذهن سبز گونه‌ی من ، بارور کنی
.
ایکاش
،
می‌گشودیم آرام
ایکاش
جمله‌های تنم را
آهنگ عاشقانه می‌دادی
آنگاه
آن عاشقانه را
از بر می‌خواندی
ایکاش
با من می‌ماندی
روزی هزار بار
من را به نام می‌خواندی
ایکاش
...

فرخ تمیمی

+ نوشته شده در  جمعه 17 اردیبهشت1389ساعت 12:46  توسط ابان  | 

دلتنگ توام.


تا شادمانه مرا ببینند


شاخه‌ها


به شکل نام تو سبز می‌شوند
،

 
پرنده کوچکی که نمی‌دانم نامش چیست


حروف نام تو را


بر کتابم می‌ریزد
،


آفتاب


به شکل پروانه‌ای از مس


گرد صدایم


بال می‌زند
،


و می‌دانم سکوت


فقط به خاطر من سکوت است
،


اما من


دلتنگ توام


شعر می‌نویسم


و واژه‌هایم را کنار می زنم


که تو را ببینم
...

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 20:6  توسط ابان  |